مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
86
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
افكندم . اى خليفه ، زودتر مرا بكش و قصاص از من بستان كه من بسى بيم از مكافات روز رستخيز دارم . بسبب اينكه چون من صندوق در دجله افكنده ، باز گشتم ، پسر مهتر خود را ديدم گريانست . سبب گريه پرسيدم . و او از ماجراى مادرش آگاه نبود . گفت : بهى از سه دانه به كه در بالين مادر بود ، بگرفتم و بكوچه اندر بازى ميكردم . غلام سياه بلند بالائى به از من بستد و گفت : اين به از كجا آوردهء ؟ من گفتم : مادرم رنجور است . پدرم ببصره رفته ، سه دانه به بسه دينار خريده و آورده است كه مادرم آنها را ببويد . غلام بسخن من گوش نداد . به از من ربوده ، برفت . من از بيم مادر ، گريانم . چون سخن كودك بشنيدم ، دانستم كه غلام ، بهتان گفته و من دختر را بستمگرى كشتهام . پس غمين و محزون نشسته ، هميگريستم . كه عمّ من همين پير بنزد من آمد . ماجرا بر او بيان كردم . او نيز در پهلوى من بماتم نشست . پنج شبانروز است كه گريانيم و بكشتن دختر افسوس هميخورم . ترا باجدادت سوگند مىدهم كه مرا زود بكش . خليفه گفت : ممكن نيست . نخواهم كشت مگر غلام را . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، خليفه بكشتن غلام سوگند ياد كرده ، بجعفر گفت كه : غلام را از تو ميخواهم . اگر پديد نياورى ، بجاى او ترا بكشم . جعفر از پيش خليفه بدر آمده ، هميگريست و هميگفت : لا كل مرّه تسلم الجرّة . يعنى همه وقت ، سبو از آب ، سالم در نيايد . اگر آن دفعه خلاص يافتم ، اين دفعه كشته ميشوم . كه پديد آوردن غلام محالست . القصّه ، جعفر به خانه آمده ، سه روز بطاعت مشغول شد . پس از آن ، قاضى را خواسته ، وصيّت بگذاشت . در آن هنگام ، حاجب خليفه از در درآمد و گفت : خليفه بسى خشمگين نشسته و سوگند ياد كرده كه اگر جعفر ، غلام پديد نياورد ، امروز او را بكشم . جعفر ، چون